نگاه هایت را بدزد!
حرف هایت را بدزد!
خنده هایت را بدزد!
همه را برای من بیاور......

نوشته شده توسط mersad در سه شنبه 1 آذر1390 ساعت 5:30 PM موضوع | لینک ثابت
نوشته شده توسط mersad در شنبه 5 شهریور1390 ساعت 6:12 PM موضوع | لینک ثابت
قبلا از هر كسي كه مخالفه پوزش مي خوام ... چاره اي نيست گاهي اينجور بيان كردن التيام درديه كه فقط همدرد حسش مي كنه البته در كنار اينكه خيلي جاها هم واقعيته..
میدانی ؟ درد آور است من آزاد نباشم که تو به گناه نیفتی !
نوشته شده توسط mersad در شنبه 5 شهریور1390 ساعت 2:18 PM موضوع | لینک ثابت
از میان صدف ها
انسان ها
دانه دانه متولد میشدند و همه پیش از رسیدن به سطح آب میمردند
چیزی روی شن های کف وسط صدف ها با آرامش دراز کشیده بود
و انسان ها را که تصویر ضد نورشان مثل نقطه های سیاه دست و پا زنان بالا میرفتند
و ناگهان آرام میگرفتند را دانه دانه میشمرد
انگار که منتظر بود
خوابش ببرد
.
.
.
.
بی ربطِ ولی یادِ حباب افتادم. تا وقتی زیرآبِ وجود داره؛ تلاش میکنه و خودشو میرسونه روی آب ولی از بین میره
...
نوشته شده توسط mersad در شنبه 5 شهریور1390 ساعت 1:50 PM موضوع | لینک ثابت
حالا هی بگو الهی فدات بشم :)))))))))))))))))))
یه روز پیرزن فقیری توی زبالهها دنبال چیزی برای خوردن میگشت
که چشمش به یک چراغ قدیمی افتاد.
اونو برداشت و روش دست کشید.
میخواست ببینه اگه ارزش داشته باشه، اونو ببره و بفروشه!
در همین موقع، دود سفیدی از چراغ بیرون اومد.
پیرزن چراغ رو پرت کرد؛ با ترس و تعجب عقبعقب رفت و
دید که چند قدم آاون طرفتر، یک غول بزرگ ظاهر شد.
غول فوری تعظیم کرد و گفت:
«نترس پیرزن! من غول مهربان چراغ جادو هستم. مگر قصههای جورواجوری را که برایم ساختهاند، نشنیدهای؟ حالا یک آرزو کن تا آن را در یک چشم به هم زدن برایت برآورده کنم. امّا یادت باشد که فقط یک آرزو!"
پیرزن که به خاطر این خوشاقبالی توی پوستش نمیگنجید،
از جا پرید و با خوشحالی گفت: "الهی فدات بشم مادر"!
امّا هنوز جمله ی بعدی رو نگفته بود که فدای غول شد و
نتونست آرزوش رو به زبان بیاره!
و مرگ او درس عبرتی شد برای اونایی که زیادی تعارف میکنند ...
نوشته شده توسط mersad در شنبه 5 شهریور1390 ساعت 1:46 PM موضوع | لینک ثابت
گور پدر تمام لحظاتی که
نمی دانستی چقدر دوستت دارمتا تو خیال کنی بهترین مرد دنیایی!
نوشته شده توسط mersad در شنبه 5 شهریور1390 ساعت 1:33 PM موضوع | لینک ثابت
افزونهٔ جدید ویندوز برای کاربران ایرانی
- و بدانيم اگر كرم نبود بعضيها چيزي كم داشتند!

نوشته شده توسط mersad در شنبه 5 شهریور1390 ساعت 1:29 PM موضوع | لینک ثابت
جغد گفت
.
.
خدایا
آدمهایت مرا و آوازهایم را دوست ندارند..
خداگفت: آواز تو بوی دل کندن میدهد و آدمها عاشق دل بستن اند..
دل بستن به هر چیز کوچک و بزرگ.
تو مرغ تماشا و اندیشه ای!
و آنکه می بیند و می اندیشد به هیچ چیز دل نمی بندد
دل بستن سخت ترین و قشنگترین کاردنیاست.....
اما
تو بخوان و همیشه بخوان..
که آواز تو حقیقت است و طعم حقیقت تلخ.....!!!!!!!!!!!

نوشته شده توسط mersad در شنبه 5 شهریور1390 ساعت 1:22 PM موضوع | لینک ثابت

چقدر انتظار برای رسیدن به تو شیرین است.
خیلی این لحظات برایم زیباست.
به انتظار آن روز نشسته ام تا ما به هم برسیم و یک زندگی عاشقانه را برپا کنیم.
قلبم برای آن روزی که تو را در کنار خودم میبینم می تپد
و تک تک ثانیه ها را می شمارم تا لحظه دیدار با تو فرا رسد.
چقدر این انتظار شیرین است.
انتظار برای رسیدن آن لحظه که ما برای هم هستیم.
خوشبختی تو ، شادی من است و شادی تو ، آرزوی من است.
شاد باش که این لحظه ها خیلی زیباست ، این انتظار شیرین است ،
پایان این انتظار لحظه ایست که ما بعد از مدتها سختی به هم میرسیم
و همدیگر را در آغوش میفشاریم.
شاد باش که این راه سخت پایانی دارد و پایان راه خیلی زیباست.
معنای زندگی با تو پر از معناست ، باور کن این زندگی بدون تو بی معناست.
گریه نکن عزیزم ، میدانم که از این انتظار خسته ای و می دانم که بعد از من ، تو یک دلشکسته ای .
می دانم از آن روز میترسی که ما به هم نرسیم و بعد از اینهمه سختی سرنوشت ما را از هم جدا کند.
ما برای هم هستیم ، زندگی یعنی من و تو.
من بدون تو ، تو بدون من یعنی بدون هم هرگز.
گریه نکن عزیزم، قطره های اشکت قلبم را میسوزاند ، چهره پریشانت مرا ناامید میکند .
این انتظار رسیدن شیرین است ، چون برای تو و به عشق تو به انتظار نشسته ام.
به آن لحظه رویایی بیندیش که ما بازی عشق را میبریم و از سختی ها ،
غم ها و دلتنگی های لحظه های عاشقی میگذریم و به هم میرسیم.
آری این انتظار شیرین است ، زیرا پایان آن یعنی آغاز زندگی من و تو…
نوشته شده توسط mersad در یکشنبه 28 فروردین1390 ساعت 8:0 PM موضوع | لینک ثابت

به نام خداوند نوآفرین
بویِ بهبود ، ز اوضاعِ جهان ، می شنوم :
شادی آورد گُل و ،
بادِ صبا، شاد آمد!
بهار، فُرصتِ دوباره یی ست : برای اندیشیدن و ، دوباره شدن !
در این ” کلاسِ ” بزرگ و بالنده ی روُیش و رویندگی ،
فُرصت های شکوفایی و تراوایی و تناوری ، آن قدرها فراوان و همه سویه ست؛
که اگر بتوانیم از این نعمت نازنین – در خور توانمندی و ، فراخور جامعه ی
بالنده ی خویش – به خوبی بهره برگیریم ، خواهیم توانست بهترین های
برخورداری و کارآیی و اثرمندی را ، در جامعه و جهان مان به باربنشانیم.
ارجمندوگرامی !
اکنون که سال و حالی نو از راه می رسد ،
بگذارید که از صمیم جان ، بهروزی های نو به نو را، در مدار بهار و بالندگی و
خوشنامی و خوشکامی ، از آستانِ رحمانیّتِ حضرت دوست ، برای شما ، تمنّا کنم .
نوشته شده توسط mersad در چهارشنبه 10 فروردین1390 ساعت 8:49 PM موضوع | لینک ثابت
http://persianhit.ir/?section=user&action=register&t=pub&fer=766
نوشته شده توسط mersad در جمعه 27 اسفند1389 ساعت 2:23 AM موضوع | لینک ثابت

هنوز هیچی نشده،حرفی نمونده بین ما
عشق بین ما دوتا چیزی نبود جز اشتباه
هنوز هیچی نشده،تنهایی را یادم دادی
دیگه باورم شده که دل شکستن بلدی
هنوز هیچی نشده،آخر خطیم من و تو
اما من خوب یادمه دوستت دارم گفتن تو
هنوز هیچی نشده،بهانه گیری میکنی
انگاری سخته برات بهم بگی مال منی
حالا اگه می خوای بری برو نمون کنارم
اما باید بدونی دیگه دوستت ندارم
برو بذار تموم بشه شب های بی قراری
گریه نمیکنم تو،…ارزششو نداری
نوشته شده توسط mersad در یکشنبه 5 دی1389 ساعت 3:20 PM موضوع | لینک ثابت

تا کی باید خیره به در واست میموندم
تا کی باید شبا تو تنهایی می خوندم
گنام چی بود که اینجوری رفتی ازم دل بریدی
ندیدی اشکای منو…احساسمو نفهمیدی
دنیای منو به آتیش کشوندی
رفتیو دیگه پیش من نموندی
شکستی عهدتو بازم عزیزم ….مال من نبودی
دنیای منو به آتیش کشوندی
رفتیو دیگه پیش من نموندی
شکستی عهدتو عزیزم ….مال من نبودی
حیف ندونستی هیچ کیو جز تو نداشتم
غرورمو ندیدی زیر پام گذاشتم
رفتی نشد که عشقمو توی دلت جا بذارم
نفهمیدی …حیف که نشد بهت بگم دوستت دارم …
متن موزیک باهام نبودی از آزاد
************************************
پی نوشت:
نقاش نیستم … اما تمام لحظه های بی تو بودن را “درد” می کشم
نوشته شده توسط mersad در شنبه 4 دی1389 ساعت 3:40 PM موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط mersad در شنبه 4 دی1389 ساعت 3:33 PM موضوع | لینک ثابت

نوشته شده توسط mersad در شنبه 4 دی1389 ساعت 3:31 PM موضوع | لینک ثابت

میخواهی بروی؟
خب برو…
انتظار مرا وحشتی نیست
شبهای بی قراری را هیچ وقت پایانی نخواهد بود
برو…
برای چه ایستاده ایی؟
به جان سپردن کدامین احساس لبخند میزنی؟
برو..
تردید نکن
نفس های آخر است
نترس برو…
احساسم اگر نمیرد ..بی شک ما بقی روزهای بودنش را بر روی صندلی چرخدار بی تفاوتی خواهد نشست
برو…
یک احساس فلج تهدیدی برای رفتنت نخواهد بود
پس راحت برو
مسافری در راه انتظارت را میکشد
طفلک چه میداند که روحش سلاخی خواهد شد
برو…
فقط برو…..
نوشته شده توسط mersad در سه شنبه 25 آبان1389 ساعت 2:6 PM موضوع | لینک ثابت

هوای چشمای تو بارونیه
چشمای تو غرق پشیمونیه
می خواستی دنیارو پریشون کنی
تمام عاشقارو مجنون کنی
رفتی و با دستای خالی از عشق
اومدی با خواب و خیالی از عشق
اما با اینکه من ازت دلخورم
محاله چشماتو به غم بسپرم
آهای غریبه با من
لیلی سر به دامن
الهه ی غم نباش
نمک رو زخمم نپاش
کوره ی آتیش من
گریه نکن پیش من
دلم نداره با تو
طاقت گریه هاتو
طاقت گریه هاتو
بخند و از هر چی غمه دل بکن
بجز دل من از همه دل بکن
گریه نکن بذار چشات بخنده
بذار چشات بار غمو ببنده
دلبر بی چون و چرای من باش
بمون کنار من برای من باش
ای همه پهنای دلم شهر تو
بذار فراموش کنم قهرتو
آهای غریبه با من
لیلی سر به دامن
الهه ی غم نباش
نمک رو زخمم نپاش
کوره ی آتیش من
گریه نکن پیش من
دلم نداره با تو
طاقت گریه هاتو …
نوشته شده توسط mersad در دوشنبه 24 آبان1389 ساعت 0:25 AM موضوع | لینک ثابت

می خواهم برایت بنویسم. اما مانده ام که از چه چیز و از چه کسی بنویسم؟
از تو که بی رحمانه مرا تنها گذاشتی یا از خودم که چون تک درختی در کویر خشک،
مجبور به زیستن هستم.
از تو بنویسم که قلبت از سنگ بود یا از خودم که شیشه ای بی حفاظ بودم؟
از چه بنویسم؟
از دلم که شکستی، یا از نگاه غریبه ات که با نگاهم آشنا شد؟
ابتدا رام شد، آشنا شد و سپس رشته مهر گسست و رفت و ناپیدا شد.
از چه بنویسم؟
از قلبی که مرا نخواست یا قبلی که تو را خواست؟
شاید هم اگر در دادگاه عشق محاکمه بشویم،
دادستان تو را مقصر نداند و بر زود باوری قلب من که تو را بی ریا و مهربان انگاشت اتهام بزند.
شاید از اینکه زود دل بسته شدم و از همه ی وابستگی ها بریدم تا تو را داشته باشم
به نوعی گناهکاری شناخته شدم.
نه!نه! شاید هم گناه را به گردن چشمان تو بگذارند که هیچ وقت مرا ندید،
یا ندیده گرفت چون از انتخابش پشیمان شده بود. عشقم را حلال کردم تا جان تو را آزاد کنم.
که شاید دوری موجب دوستی بیشترمان بشود و تو معنای ((دوست داشتن))را درک کنی…
امّا هیهات…. که تو آن را در قلبت حس نکردی و معنایش را ندانستی…
از من بریدی و از این آشیان پریدی…
((ای کاش هیچ گاه نگاهمان با هم آشنا نشده بود…
ای کاش هرگز ندیده بودمت و دل به تو دل شکن نمی بستم.
ای کاش از همان ابتدا، بی وفایی و ریا کاری تو را باور داشتم انتظار باز آمدنت،
بهانه ای برای های های گریه های شبانه ام شد و علتی برای چشم به راه دوختن
و از آتش غم سوختن و دیده به درد دوختم… ))
امّا امشب می نویسم تا تو بدانی که دیگر با یادآوری اولین دیدارمان چشمانم پر از اشک نمی شود.
چون بی رحمی آن قلب سنگین را باور دارم.
امشب دیگر اجازه نخواهم داد که قدم به حریم خواب ها و رویاهایم بگذاری…
چون این بار، ((من)) اینطور خواسته ام، هر چند که علت رفتن تو را نمی دانم
و علت پا گذاشتن روی تمام حرفهایت را…
باور کن…
که دیگر باور نخواهم کرد عشق را… دیگر باور نمی کنم محبت را…
و اگر باز گردی به تو نیز ثابت خواهم کرد…
نوشته شده توسط mersad در سه شنبه 18 آبان1389 ساعت 3:1 AM موضوع | لینک ثابت

کاش می شد خوشبختی را با قلم نوشت
کاش می شد تنهایی را به بند کشید
و ای کاش می شد زندگی را به بازی گرفت
نوشته شده توسط mersad در سه شنبه 18 آبان1389 ساعت 2:24 AM موضوع | لینک ثابت

حقیقت دارد
تو را دوست دارم
در این باران
می خواستم تو
در انتهای خیابان نشسته
باشی
من عبور کنم
سلام کنم
لبخند تو را در باران
می خواستم
می خواهم
تمام لغاتی را که می دانم برای تو
به دریا بریزم
دوباره متولد شوم
دنیا را ببینم
رنگ کاج را ندانم
نامم را فراموش کنم
دوباره در اینه نگاه کنم
ندانم پیراهن دارم
کلمات دیروز را
امروز نگویم
خانه را برای تو آماده کنم
برای تو یک چمدان بخرم
تو معنی سفر را از من بپرسی
لغات تازه را از دریا صید کنم
لغات را شستشو دهم
آنقدر بمیرم
تا زنده شوم …
نوشته شده توسط mersad در چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت 4:48 PM موضوع | لینک ثابت

کسی از دلم خبر ندارد کسی نمی داند در این لحظات دوری و فراق من چه میکشم
کسی نمیداند دردهای انباشته در دلم کاسه صبرم را لبریز کرده و
باز کسی از نگاهم نمی خواند دلتنگم ،
درد دوری و هجران درد نبود و فراق بر من چیره گشته و من آهسته آهسته
بی تو در تنهایی خواهم مرد …
نوشته شده توسط mersad در چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت 2:26 PM موضوع | لینک ثابت

می نشینم روبرویش…
می نشیند روبرویم…
با آن چشمهای زیبا که یک دنیا عشق را در خود گنجانده اند. با همان نگاه آشنا و عاشق همیشه!
درست مثل همان وقتها. همانطور مشتاق و بی قرار. نگاهش را بر نمی دارد. طاقت نمی آورم.
نگاهم را می دزدم…
کم می آورم انگار…
هیچ فرقی نکرده است…!
روزهامان دگرگون شده اند. انتظار لحظه هامان سر آمده است. در کنار من آرام گرفته است…!
و او!!! هیچ فرقی نکرده است…
هنوز هم وقتی از پس بوقی صدایم را می شنود شادمانیش را می فهمم، به وجد آمدنش را…!
دستهایش با همان طراوت همیشه در برم می گیرند.
هنوز عاشقی می کند… و من آرام می شوم…
مثل همان روزها. با همان کیفیت و صد چندان. هنوز صدای قدمهایش نفسم را به شماره می اندازد.
زمان می گذرد. و با گذشتنش بیشتر ثابتمان می شود که دل تنگ شده ایم.
زمان می گذرد و او هر روز ” آشنا” تر می شود. آشنای دیرین… آشنایی به وسعت تمام نبودنش…
روزی سر به هوا و بازیگوش، تمام وسعت باغ تنهائیش را در پی سفری دور به دوش می گیرد.
مسافر می شود…
و حالا باغ، با تمام زیبائیش محصور نگاهش است…
و من، دلم را به آرامش مهتاب شبهای جمعه ی باغش سپرده ام…!
نوشته شده توسط mersad در چهارشنبه 12 آبان1389 ساعت 1:30 PM موضوع | لینک ثابت
شاید بهتره همه چیز رو باور نكنی
گفتن به دنیا بخند تا به روت بخنده
خندیدیم اما نشد
گفتن ساده بگیر ساده می گذره
ساده گرفتیم اما نشد
گفتن دل کسی رو شاد کنی دل خودت یه روزی یه جایی شاد میشه
باعث شادی شدیم اما یه روز و یه جاش هنوز نرسیده
گفتن صادق باش ، با همه ، بقیه هم باهات روراس میشن
صداقت داشتیم اما نشد
حالا من میگم ، به دنیا بخندی فکر می کنه داری مسخرش میکنی رو سرت آوار میشه
ساده بگیری فکر میکنه نمیتونی ،کوچیکی،سخت ترش میکنه
دل کسی رو شاد کنی خیال میکنه نیازمندشی بهت پشت میکنه
صداقت داشته باشی فکر میکنن احمقی ازت سو استفاده می کنن
تهش به این میرسی که شاید همه ی گفته ها همه جا جواب نده ، شاید بهتر باشه گوینده حرفشو امتحان کنه
و شاید توام بهتره همه چیزو باور نکنی
نوشته شده توسط mersad در چهارشنبه 5 آبان1389 ساعت 8:11 PM موضوع | لینک ثابت
امروز سوژه مورد نظر ما این شیطان پرستان عجیب و روانی در دنیا هستند که چه بلاهایی سر خودشون نمیارن تا ثابت کنند با دیگران متفاوت هستند...
اسمشون رو چیزی جز حماقت نمیشه گذاشت !!!
- تتوی کره چشم... این عمل نزدیک 2000 سال پیش انجام می شد و در قرن نوزد و اوایل بیست یک عمل پیش افتاده بود .. با آمدن لنزهای چشمی این عمل منسوخ شد

2-کنده کاری روی بدن با تیغ : این عمل در بین افرادی شرق آسیا دیده شده .. در کل این عمل در رده تتو قرار می گیرد و کسانی که این عمل رویشان انجام می پذیرد گفته اند درد چندانی نسبت به تتو ندارد :

3-کاشت زیور آلات و اشیا زیر پوست : این عمل با قرار دادن تکه هایی از اشیا در زیر پوست و برجسته کردن آن بخش می باشد خالق این روش دیوانه وار فردی به نام Steve Haworth می باشد :

فلز کاری روی بدن: این عمل دردناکترین نوع تغییرات روی بدن هست . در این روش آهن را بسیار داغ می کنن و سپس در تکه های مختلف روی بدن قرار میدهند :

آویز کردن بدن : دلیل خاصی نیست جز حماقت :

7-زبان ماری: یکی از جدیدترین روشهای تغغیر روی بدن اشقاق زبانی است که زبان را به اصطلاح عامیانه تا میانه به دو نیم نصف می کنند و بعد از عمل زبان می تواند روی دیگری حرکت مار گونه داشته باشد :

این بخواد بگه دوست دارم یحتمل میگه گوگه گاهم (GooGeH Gaham) !!! 
گوشهای نوکدار: این روش توسط یک پزشک نیویورکی به نام Dr. Lajos Nagy ابداع شده که قصدش نزدیک کردن ملت به چهر های اساطیری است

نوشته شده توسط mersad در یکشنبه 2 آبان1389 ساعت 1:8 AM موضوع | لینک ثابت
زن خردمندی حین کوه پیمایی، سنگ گرانبهایی را در یک جویبار پیدا کرد
روز بعد هم مرد همسفری را پیدا کرد که گرسنه بود.
زن خردمند کیفش را باز کرد تا غذایش را با او تقسیم کند.
همسفر گرسنه سنگ گرانبها را داخل کیف دید، از زیبایی سنگ تعریف کرد و از زن خواست تا آن را به او بدهد.
زن بدون تامل این کار را انجام داد.
همسفر رفت، در حالی که از بخت خود کیف می کرد.
او می دانست که ان جواهر آنقدر ارزش دارد که تا آخر عمر زندگی اش را تامین می کند.
ولی چند روز بعد او دنبال زن آمد و وقتی او را یافت، سنگ را به او برگرداند و گفت: می دانم این سنگ چقدر با ارزش است، ولی آن را به تو پس
می دهم، به امید اینکه بتوانی چیزی به مراتب گرانبهاتر به من بدهی.
اگر می توانی آن چیزی را به من بده که تو را قادر ساخت تا این سنگ گرانبها را به من ببخشی .
نوشته شده توسط mersad در شنبه 1 آبان1389 ساعت 2:17 AM موضوع | لینک ثابت
|
مادرم يك چشم نداشت. در كودكي براثر حادثه يك چشمش را ازدست داده بود. من كلاس سوم دبستان بودم و برادرم كلاس اول. براي من آنقدر قيافه مامان عادي شده بود كه در نقاشيهايم هم متوجه نقص عضو او نميشدم و هميشه او را با دو چشم نقاشي ميكردم. فقط در اتوبوس يا خيابان وقتي بچهها و مادر و پدرشان با تعجب به مامان نگاه ميكردند و پدر و مادرها كه سعي ميكردند سوال بچه خود را به نحوي كه مامان متوجه يا ناراحت نشود، جواب بدهند، متوجه اين موضوع ميشدم و گهگاه يادم ميافتاد كه مامان يك چشم ندارد.. |
نوشته شده توسط mersad در شنبه 1 آبان1389 ساعت 2:14 AM موضوع | لینک ثابت
مردی در مسابقه اطلاعات عمومی شرکت کرده و سعی در بردن جایزه یک میلیون دلاری آن دارد
.سوالات را بخوانید
:1-
جنگ صد ساله چند سال طول کشید؟الف
: 116 سالب
: 99 سالج
: 100 سالد
: 150 سالاو نمی تواند به سوال پاسخ دهد.
2-
کلاه های پاناما در چه کشوری تولید می شوند؟الف
: برزیلب
: شیلیج
: پاناماد
: اکوادورحالا او با خجالت از دانشجویان تماشاگر درخواست کمک می کند.
3-
روسها در چه ماهی انقلاب اکتبر را جشن می گیرند؟الف
: سپتامبرب
: اکتبرج
: نوامبرد
: میخوب! بقیه حضار باید به دادش برسند.
4-
اسم شاه جرج ششم چه بود؟الف
: ادرب
: آلبرتج
: مانویلد
: جرجاین بار هم شرکت کننده درمانده تقاضای کمک می کند.
5-
نام جزایر قناری در اقیانوس آرام از کدام حیوان گرفته شده است؟الف
: قناریب
: کانگاروج
: توله سگد
: موشدر اینجاست که شرکت کننده بخت برگشته از ادامه مسابقه انصراف می دهد.
جوابها
:اگر خیلی خودتان را گرفته اید که همه جوابها را می دانید و به این بنده خدا کلی خندیده اید بهتر است اول جوابها را مطالعه کنید
:جنگ صدساله در واقع
116 سال طول کشید.(1337 – 1453)کلاه پاناما در اکوادور تولید می شود
.انقلاب اکتبر در ماه نوامبر جشن گرفته می شود
.اسم شاه جرج آلبرت بوده که پس از رسیدن به پادشاهی به جرج تغییر یافت
.توله سگ
. اسم لاتین آن Insulara Canaria است که یعنی جزایر توله سگ.
نوشته شده توسط mersad در پنجشنبه 29 مهر1389 ساعت 11:46 PM موضوع | لینک ثابت
سورنا و پيرزن

می گویند زمانی که سورنا سردار شجاع سپاه امپراتور ایران «ارد دوم» از جنگ بر می گشت به پیرزنی برخورد
پیرزن به او گفت وقتی به جنگ می رفتی به چه دلبسته بودی ؟
گفت به هیچ ! تنها اندیشه ام نجات کشورم بود
پیرزن گفت و اکنون به چه چیز ؟
سورنا پاسخ داد به ادامه نگاهبانی از ایران زمین
پیرزن با نگاهی مهربانانه از او پرسید : آیا کسی هست که بخواهی بخاطرش جان دهی ؟
سورنا گفت : برای شاهنشاه ایران حاضرم هر کاری بکنم
پیرزن گفت : آنانی را که شکست دادی برای آیندگان خواهند نوشت کسی که جانت را برایش میدهی تو را کشته است
و فرزندان سرزمینت از تو به بزرگی و از او به بدی یاد می کنند
سورنا پاسخ داد : ما فدایی این آب و خاکیم
مهم اینست که همه قلبمان برای ایران می تپد
من سربازی بیش نیستم و رشادت سرباز را به شجاعت فرمانده سپاه می شناسند و آن من نیستم
پیرزن گفت : وقتی پادشاه نیک ایران زمین از اینجا می گذشت همین سخن را به او گفتم و
او گفت پیروزی سپاه در دست سربازان شجاع ایران زمین است نه فرمان من
اشک در دیدگان سورنا گرد آمد
بر اسب نشست
سپاهش به سوی کاخ فرمانروایی ایران روان شد
ارد دوم ، سورنا و همه میهن پرستان ایران هیچگاه به خود فکر نکردند
آنها به سربلندی نام ایران اندیشیدند و در این راه از پای ننشستند
به سخن ارد بزرگ : میهن پرستی هنر برآزندگان نیست که آرمان آنان است
یاد و نام همه آنان گرامی باد
نوشته شده توسط mersad در دوشنبه 5 مهر1389 ساعت 7:4 AM موضوع | لینک ثابت
هرگز جا نزنید
در 30 سالگي کارش را از دست داد.
در 32 سالگي در يک دادگاه حقوق شکست خورد.
در 34 سالگي مجددا ور شکست شد
در 35 سالگي که رسيد,عشق دوران کودکي اش را از دست داد
در36 سالگي دچار اختلال اعصاب شد
در 38 سالگي در انتخابات شکست خورد
در 48,46,44 سالگي باز در انتخابات کنگره شکست خورد
به55 سالگي که رسيد هنوز نتوانست سناتور ايالت شود
در 58 سالگي مجددا سناتور نشد
در 60 سالگي به رياست جمهوري آمریکا برگزيده شد
...
نام او آبراهام لينکلن بود
جا نزد
هرگز جا نزنيد
بازندگان آنهايي هستند که جا زدند

نوشته شده توسط mersad در دوشنبه 5 مهر1389 ساعت 6:52 AM موضوع | لینک ثابت
آخرین نوشته ها
درباره وبلاگ

فهرست اصلی
پیوندهای روزانه
نوشته های پیشین
طراح قالب
POWERED BY